شاهنامه فردوسی به نثر(قسمت سوم پادشاهی ضحاک تا تولد فریدون)

اندر خواب دیدن ضحاک فریدونرا

اینک بنگر که چون از روزگار ضحاک چهل سال باقى مانده بود، یزدان چه بر سرش آورْد   شبى در ایوان شاهى با ارنواز خفته بود. در خواب دید که ناگهان سه مرد جنگى بلند بالا، با چهره کیان پدیدار گشتند که یکى کوچکتر و آن دو بزرگتر بودند و در دست، گرز گاوسار داشتند. پس
به شتاب به جنگ او رفتند و با آن گرز بر سرش کوبیدند. آن یک که کهتر بود ضحاک را بند کرد و دو دستش ببست و بر گردنش پالهنگ نهاد«2» و بدین خوارى و زارى او را کشان کشان و خاک آلوده به کوه دماوند بردند و مردم نیز از پى ایشان روان بودند.

ناگهان ضحاک بیدادگر بانگى بزد و هراسان از خواب جست و از آن فریاد
گویى لرزه بر آن‏کاخ سد ستون افتاد و ارنواز از جاى بجست و به ضحاک گفت: اى شاه هفت کشور که گیتى سراسر گوش به فرمان توست
و دیوان و ددان و مردمان، تو را نگاهبانند، بازگوى که در خواب چه دیدى که بدانسان هراسان گشتى. ضحاک گفت: این خواب را باید نهان دارم که اگر بشنوید، از جانم ناامید گردید.
لیک ارنواز او را گفت: این راز را باید بر ما بگشایى تا مگر چاره‏اى اندیشیم.

پس ضحاک،خواب را براى او باز گفت. ارنواز به ضحاک گفت: تو شاهى هستى که گیتى به زیر انگشترى توست و همه از دد و دام و دیو و مرغ و پرى و مردمان، تو را سر به فرمانند.

پس از هر کشورى موبدان و اختر شناسان و دانایان را گِرد کن و چاره کار خود از ایشان بخواه تا دریابى که مرگ تو بر دست که خواهد بود، آیا
از مردمان است یا از دیو و پرى. و چون دریافتى، آنگاه با او بستیز. ضحاک را این سخنان، خوش آمد و گیتى پیش چشمش روشن گشت. پس موبدان را از جاى جاى کشور فرا خواند و آن خواب خود را براى ایشان بگفت و از ایشان خواست تا بگویند پادشاهى او چه زمان به سر مى‏آید
و این تاج و تخت، که را خواهد شدن. موبدان را گرچه سخنهاى بسیار بود، لیکن از بیم جان،یاراى سخن گفتن نبود. سه روز موبدان با خود مى‏اندیشیدند که اگر ضحاک از سخن ایشان خشمگین گردد، باید دست از جان خود بشویند. اما سرانجام به چهارم روز، شاه برآشفته گشت
و بدیشان گفت: اینک زمان آن رسیده که سخن راست را بگویید. لیکن همه موبدان سرها را به زیر انداخته و سخن نمى‏گفتند تا این که سرانجام یکى از میان ایشان که بسیار خردمند بود، بى‏باک گشته، زبان بگشود و گفت: کنداورى از سر بیرون ساز و بدان که سرانجام هر کسى مرگ است و پیش از تو شاهان بسیارى بوده‏اند که چون روز فرجامشان سر رسید، بمردند.
پس آگاه باش که این تاج و تخت تو به کسى خواهد رسید که نامش آفریدون است لیکن هنوز زاده نشده است. ولى چون از مادر زاده شود به مردى رسد، خواهد که به شاهى رسد. پس بر تو بشورد و با گرز پولادین گاونشان بر سرت کوبد و تو را بند کرده، از کاخت به بیرون بَرَد . ضحاک که این سخنان را بشنید، او را پرسید: او از چه روى مرا بند خواهد کرد
و کینه‏اش با من از سر چیست؟ پس موبد به ضحاک گفت: تو اگر خردمند باشى دانى که کسى بیهده بد نکند. او نیز چنین باشد، چون پدرش بدست تو کشته گردد، دلش پر از کینه تو شود و آن زمان که گاوى بنام پر مایه- که او را چون دایه‏اى باشد- نیز به دست تو کشته گردد،
بدین کینه، گرز گاوسار را خواهد کشید. با شنیدن این سخنان، ضحاک از هوش برفت و از تخت به زیر افتاد. چون به هوش آمد، باز بر تخت نشست، لیک دیگر او را آرامش و خواب و خوردى نبود و روز روشن بر او تیره گشته بود. پس تمامى توان خود را از براى یافتن فریدون در
گیتى بکار گرفت.

 

 

قسمت سوم پادشاهی ضحاک تا زاده شدن فریدون

 

 

/ 0 نظر / 74 بازدید