چهارده معصوم
 
مذهبی علمی فرهنگی هنری + دانلود

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

 

 

 

سلام عزیزان

با تبریک 22 بهمن ماه سالروز ژیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی قسمت چهارم شاهنامه فروسی به نثر را به شما عزیان تقدیم می نمایم.

 قسمت چهارم(از زاده شدن تا پادشاهی فریدون)

 

 

اندر زادن فریدون‏

روزگارى دراز بگذشت تا این که فریدون خجسته و دانا از مادر زاده گشت. آن فرّه ایزدى که زمانى با جمشید بود، آنک با فریدون همراه گشته و سپهر گردان نیز با او به مهر آمده بود. از سویى دیگر آن گاو که نامش پر مایه بود- زاده شده، لیک آنسان که هرگز کسى چون آن به گیتى ندیده بود  چون طاووس نر، هر مویش به رنگى.
تمامى ستاره شناسان و موبدان و خردمندان گرد او آمدند، چه هرگز کسى در گیتى همچون آن گاو ندیده و نه از سالخوردگان شنیده بود. ضحاک نیز از دیگر سوى، در همین جستجوى بود.
پدر فریدون که او را آبتین نام بود، و ضحاک نشانیهاى او را به همه جا داده بود، به گاه گریز،به نگاهبانان و دژخیمان ضحاک برخورد و ایشان، وى را گرفته، به نزد ضحاک بردند و هم به دست او کشته گردید.

مادر فریدون که فرانک نام داشت، گریان و دلخسته از روزگار و از آن بدى که بر همسرش آورده بودند، روان گشت تا به مرغزارى رسید که آن گاو پر مایه در آن بود. پسبه نزد نگاهبان آن مرغزار برفت و همچنانکه از دیدگانش بجاى سرشک، خون مى‏بارید بدو گفت: زمانى این کودک شیرخواره را از من به زینهار دار و او را همچون پدرى باش و از شیر این گاو بپرور که هر چه بخواهى، اگر چه جانم باشد، تو را دهم. نگاهبان مرغزار پذیرفت و گفت: من چون بنده‏اى به پیش این فرزند تو خواهم بود. پس فرانک، فرزند را بدو داد. سه سال آن نگاهبان، فریدون را از شیر آن گاو بداد. لیکن از یک سوى، ضحاک از آن جستجو خسته نگشت و از دیگر
سوى، سخن آن گاو در هر جایى بپیچید. پس فرانک شتابان به آن مرغزار آمده، با نگاهبان مرغزار گفت: پروردگار، اندیشه‏اى در دلم فراز آورده است و اینک مرا چاره‏اى نیست جز آنکه فرزندم را که همچون جان شیرین من است برداشته و از میان مردم ناپدید گردم و به هندوستان، به البرز کوه رَوم . پس فرزند را برداشته شتابان چون غرم ژیان بدان کوه رفت.

chahardahmasoum.persianblog.ir

چهارده معصوم علیهم السلام

 


در آن کوه، مرد پارسایى روزگار مى‏گذرانید. فرانک به نزد او رفت و گفت: اى پاک کیش،من سوگوارى از ایران زمینم. بدان که این فرزند من کسى است که سرانجام بر ضحاک چیرهخواهد گشت و سر از تن او جدا خواهد ساخت و به جاى او خواهد  نشست. پس از تو مى‏خواهم
که پدروار، او را نگاهبان باشى. مرد پارسا پذیرفت و از فریدون به همان سان نگاهبانى کرد. از سوى دیگر ناگهان به ضحاک از آن بیشه و مرغزار و آن گاو آگهى رسید. پس همچون پیل مست بدانجاى رفت و آن گاو پر مایه را بکشت و هرچه در آن بیشه از جانوران بدید،نابود ساخت. آنگاه شتابان به سوى خانه فریدون رفت، لیکن هر چه پژوهید، کسى را در آنجاى نیافت. پس آن کاخ بلند را به آتش بسوخت و ویران ساخت.

پرسیدن فریدون نژاد خودرا از مادر

چون فریدون شانزده ساله گشت، از البرز کوه به نزد مادر آمد و گفت: این راز بر من بگشاى و مرا بگوى که پدر من که بوده است و من از نژاد کیم؟ فرانک او را گفت:

هر آنچه خواهى تو را خواهم گفت. بدان که در ایران زمین مردى بود، او را آتبین نام، از تخمه کیان، و خردمند و پهلوان، لیک بى‏آزار. نژادش به تهمورس مى‏رسید و پدر بر پدر را به یاد داشت. براى من شوى و براى تو پدرى نیک و همه امید من، او بود.

تا این که ضحاک، آهنگ جان تو کرد، لیک، من تو را ازو نهان داشتم و چه روزها که به سختى گذراندم.
پدرت نیز از براى تو گریزان و آواره گشت تا این که به چنگ نگاهبانان و دژخیمان ضحاک افتاد. بر دوش ضحاک دو مار روییده بودند و آنان پدرت را کشته، مغزش را خوراک ماران ساختند. پس من به سوى بیشه‏اى دور رفتم و در آن گاوى دیدم، سراپاى، رنگ و نگار. تو را به نگاهبان آن گاو بدادم و او روزگارى تو را با شیر آن گاو بپرورد. تا تو بسان نهنگى
دلاور گشتى. لیکن ناگاه از آن گاو و آن مرغزار به ضحاک آگهى رسید. پس به شتاب بیامدم و تو را برداشته و از ایران و خان و مان گریزان گشتم. ضحاک نیز بیامد و آن گاو گرانمایه را بکشت و ایوان ما را با خاک یکسان ساخت. فریدون از سخنان مادر برآشفته و دلش پر از درد و سرش پر از کین گشت و به مادر گفت: آن شاه جادو پرست هرآنچه مى‏خواست بکرد. اکنون گاه من است که به فرمان یزدان پاک، دست به شمشیر بَرَم و ایوان ضحاک را با خاک یکسان سازم. لیکن مادر به او گفت: این راه چاره نیست. ضحاک شاه نیرومندى است که سپاهیان بسیارى به فرمان اویند و چون آهنگ آن کند، سد هزار سپاه از هر کشور، براى او آماده جنگ مى‏گردند.
پس تو نیز گیتى را با چشم جوانى منگر، چه هر که با کنداورى جوانى، چیزى جز خویشتن ندید، سرانجام سر خود را به باد داد. پس اى پسر تو نیز همیشه این پند مرا به یاد دار.

داستان ضحاک با کاوه آهنگر

برگوى تا از که ستم دیدى. او خروشید و دست بر سر زد و گفت: شاها، من کاوه‏ام که اینک به دادخواهى نزد تو آمده‏ام، پس اگر کار تو داد ستدن است، داد من بستان، لیکن بدانکه این ستم را تو بر من روا داشته‏اى و اگر خود، چنین نمى‏پندارى پس چرا به فرزندان من دست برده‏اى،
مرا در گیتى هجده پسر بود که اکنون از ایشان تنها یکى مانده است. پس این یکى را برمن ببخشاى. شاها بنگر که اگر من گناهى‏کرده‏ام، پس بازگوى، و گرنه با ستمِ بى‏بهانه بر من، درد سر خویش را افزون مساز و بدان که ستم را باید بهانه واندازه‏اى بُوَد ،اما بر من چه بهانه‏اى دارى، که مردى آهنگرم و زیانى از من به کسى نرسیده است اما پیوسته از شاه به من ستم مى‏شود. تو اگر شاهى یا اژدها پیکر، به هر رو باید داورى کنى. اگر تو شاه هفت کشورى چرا همه رنج و سختى آن باید براى ما باشد ومغزفرزند من چرا باید خوراک ماران تو باشد؟ ضحاک به گفتار او گوش فرا داد و در شگفت شد. پس بفرمود تا فرزند
او را بدو باز دادند و با او نیکى بکردند، آنگاه به کاوه فرمان داد تا او نیز برآن گواهى‏اى که پیشتر نوشته شده بود، گواه باشد. چون کاوه آن گواهى رابخواند، بر بزرگانى که آن گواهى نوشته بودند، خروشید و گفت: شمایانى که هراس از یزدان را با این کرده خویشتن،از دل بیرون ساختید، با دل سپردن به گفتار ضحاک و فرمان بردن از اوى، به سوى دوزخ شتافتید،لیکن من نه بر این گواهى، گواه مى‏شوم و نه از شاه در هراس مى‏گردم. کاوه پس آنگاه خروشید و از جاى جست و آن گواهى پاره کرد و به زیر پا کوبید و خروشان به همراه فرزندش از کاخ بیرون شد. درباریان که چنین دیدند، ضحاک را درود خواندند و بدو گفتند: چرا آن
چنان کردى که کاوه همانند همتاى تو با تو رفتار کند و گواهى ما را پاره سازد و سر از فرمان تو بپیچد، کاوه آن چنان کینه توز از اینجا برفت که گویى به تاوان خواهى فریدون آمده بود. ما هرگز کارى زشت‏تر از این به چشم ندیدیم. لیک ضحاک، ایشان را گفت: اینک،از من بشنوید که چون کاوه از درگاه پدیدار گشت و آوایش را بشنیدم، گویى میان من و او
کوهى آهنین پدید آمد و نتوانستم در برابر او کارى کنم، آن زمان نیز که دو دست بر سر زد، گویى شکستى بر دل من آمد. اینک نیز ندانم که از این پس چه خواهد شد، چه، کسى را از راز آسمان، آگهى نیست. چون کاوه از نزد شاه بیرون آمد، مردم کوى وبازار بر او گردآمدند.
کاوه بر خروشید و فریاد کرده، مردم را به دادخواهى فراخواند. آنگاه چرمى را که آهنگران هنگام کار مى‏پوشیدند، بر سر نیزه کرد و خروشید که: اى نامداران یزدان پرست، آیا در میان شمایان کسى نیست که آهنگ فریدون کند تا به نزدش رویم و گوییم که این ضحاک، اهریمن
و دشمن خداوند است  تا مگر او چاره‏اى اندیشد.
پس کاوه که جاى فریدون را آگه بود، سپاهى بسیار از مردمان گرد آورد و خود در پیش، به همراه آن سپاه به سوى فریدون روانه گشت.» .

پس چون آن گروه به نزد فریدون رفتند، فریدون ایشان را از دور بدید که آن پوست را بر نیزه کرده‏اند  پس آن را به مُرْوا  بگرفت و با دیباى رومى و زر و گوهرهاى فراوان سرخ و زرد و بنفش بیاراست و آن را درفش کاویانى نام نهاد.

فریدون آن ساخته را بپسندید و جامه و زر و سیم بدیشان بخشیده، آنها را بسیار نوید بداد که اگر بر ضحاک پیروز گردد، به فرمان یزدان، بر سراسر گیتى، داد خواهد گسترانید.

رفتن فریدون به جنگ ضحاک‏

در خرداد روز، فریدون، به مُرْوا  با سپاهیان بسیار و دو برادرش- کیانوش و پر مایه- و با پیلان گردنکش و گاومیشهایى که بنه سپاه را با خود
مى‏بردند، به جنگ ضحاک بیرون شد. با سرى پر از کینه و دلى پر از داد، همچون باد، ایستگاه به ایستگاه برفتند تا به نوند، به جایى که یزدان پرستان در آنجاى‏بودند، رسیدند. پس در آنجا فرود آمدند و ایشان را درود گفتند. چون شب گشت، ازبهشت سروشى نهانى بسان یک پرى با موهایى مُشکین تا به پاى و رویى چون زیبا چشمى بهشتى به
نزد فریدون آمد و افسونهایى بدو آموخت تا بدانها بندها را گشاینده باشد.

فریدون دانست که او از سوى یزدان بیامده، نه اهریمن. پس شادمان گشت و بفرمود تا خوالیگران، خورشها بیاراستند. چون خوراک و باده خورده شد، فریدون را خواب در بر گرفت. برادرانش که آمدن آن سروش را آگه شدند، از بخت بیدار او ناخشنود شده، آهنگ تباه ساختن او نمودند. در آن نزدیکى کوهى بود که آن دو برادر، نهانى و شتابان بر آن شدند و سنگى از آن بِکَندند تا با آن بر سر فریدون کوبند. پس آن سنگ را از کوه غلتاندند و پنداشتند که سنگ بر سر فریدون افتاد و او کشته گردید. لیکن به فرمان یزدان، سنگ بخروشید و فریدون از آواى آن بیدار گشت. پس فریدون افسونى بکار بُرد و آن سنگ را بر جاى خویش بایستانْد.

برادرانش دانستند که فریدون این کار را از راه ایزدى کرد نه اهریمنى. لیکن فریدون دم اندر کشید و بدیشان سخنى نگفت و خود را ناآگاه وا نمود. پس فریدون به راه خویشتن برفت و کاوه نیز در پیشاپیش سپاه، درفش کاویانى را برافراشته بود. بدین سان، رو سوى اروند رود که
به پهلوى است و تازیان، آن را دجله خوانند- نهادند.

ایستگاه دیگر، در لب دجله و شهر بغدادکردند. چون فریدون به نزدیک اروند رود آمد، رودبانان تازى را درود گفت و از ایشان خواست تا به شتاب بسیار، او و همه سپاهیانش را با کشتى بدانسوى رود رسانند. لیکن نگهبان رود نپذیرفت و کشتى نیاورد و فریدون را گفت: ضحاک که شاه گیتى است به من فرموده تا گذرنامه‏اى که مُهر شاه بر آن باشد نبینم، کسى را دستور گذشتن ندهم. فریدون چون این سخنان بشنید، خشمناک گشت و بى‏باکانه بر اسپ شد و به آب زد و همه سپاهیانش نیز چنین کردند و اینسان از آب گذشتند. چون به خشکى رسیدند، کینه‏جویانه رو سوى بیت المقدس نهادند- که کاخ ضحاک بود. و بیت المقدس واژه‏اى تازى به چَم  خانه پاک است که در پهلوى آن را دژ هوخت گنگ خوانند.

از دشت،نزدیک شهر آمدند و فریدون از یک کُروه «3» مانده نگاه کرد، پس در آن شهر کاخى دید که از کیوان نیز بلندتر بود، گویى مى‏خواست ستاره برباید. و چون برجیس بر آسمان، فروزنده بود. دانست که آن کاخ ضحاک اژدها است. یارانش را گفت: از آن ترسم که میان ضحاک- که
چنین کاخ بلندى را از این خاک تیره پدید آورده- با گیهان، رازى نهفته باشد  پس همان به که بجاى درنگ، جنگ را آغازیم.

این بگفت و دست به گرز گران برد و سوار بر اسب تیزتک همچون آتشى در برابر نگاهبانان کاخ ضحاک جهید و نام یزدان بگفته، با گرز گران نگاهبانان کاخ را همگى‏نابود ساخت .

دیدن فریدون دختران جمشیدرا

پس فریدون،آن جادویى را که ضحاک ساخته و سرش را به آسمان برافراشته بود، از بالا به زیر کشید،زیرا که آن جز به نام پروردگار بود. آنگاه از آن نرهّ دیوان و جادوان کاخ، هر که به پیش او آمد، سرش را با گرز گران در هم کوبید و ایشان را بکشت. آنگاه بر تخت ضحاک جادو
پرست بنشست. لیکن هر چه گشتند، نشانى از ضحاک نیافتند. آنگاه از شبستان ضحاک، زنان سیاه چشم خورشید رویى را بیرون آوردند.«1» و از آن روى که ضحاک بت‏پرست، ایشان را همچون خود، به راه بدیها بپرورانده بود، نخست ایشان را بفرمود تا بدنهایشان را بشستند، آنگاه
به پالودن روانهایشان از آلودگیها بپرداخت و ایشان را به سوى خداوند یگانه خواند. پس آن دختران جمشید که چنین دیدند، خون گریستند و فریدون را درود کرده، گفتند: اى نیکبخت،این چه اخترى بود و تو از شاخ کدامین درختى که این چنین دلیرانه به بالین شیر آمدى.
چه مایه از این اهریمن‏کیشِ اژدها دوش، رنج کشیدیم و از کردار این جادوگر کم خِرَد، گیتى بر ما به بد بگذشت. و تا کنون ندیدیم کسى چون تو دلیر باشد.شاید که تو آرزوى رسیدن به جاه او را در سر دارى؟ لیک فریدون ایشان را گفت: بدانید که نه پادشاهى و نه بخت، جاودانه براى کس نخواهد ماند. من پسر آن آبتینم که ضحاک او را در ایران زمین بگرفت و به زارى بکشت و آن گاو پر مایه را- که براى من همچون دایه‏اى بود- نابود ساخت. من نیز به ناچار کمر به جنگ ضحاک بسته و از ایران بدینسوى روى آوردم تا با این گرز گاوسار بر سرش کوبم و هیچ‏بخشایش و مهرى بر او نیاورم.

ارنواز که سخنان فریدون بشنید او را گفت: شاها براستى که تو فریدون هستى که بر نیرنگ و جادو پیروز مى‏شوى و مرگ ضحاک بر دست تو خواهد بود. ما دو نفر که از تخمه کیان هستیم،از بیم جان با او رام شدیم، لیکن تو خود، بگوى که چگونه توان با جفت مار خفت و خاست.
فریدون ایشان را گفت: اگر یزدان یاریم کند، اژدها را نابود و گیتى را از هر آنچه ناپاکى، پاک سازم. اکنون شمایان باید راست گویید که ضحاک اژدهافش کجاست. پس آن دو بر فریدون راز بگشاده، گفتند:

ضحاک به سوى هندوستان رفت تا مگر جادویى سازد و این پریشانى و هراس او از پیش گویى اختر شناسان است که او را گفته بودند کسى آید که تخت پادشاهى تو را واژگون سازد و آن زمان است که بخت از تو برگردد و نابود گردى. ضحاک نیز براى این که گفتِ اخترشناسان راست
نیاید زن و مرد و جانوران بسیارى را کشته، خونشان در آبزن کند و سر و تن با آن بشوید.
دیگر رنج او از آن دو مار سیاهى است که بر دوش دارد و از آن رو او را آسایشى نیست و از کشورى به کشور دیگر شود. لیکن اکنون گاهِ باز آمدنش هست.                 

داستان فریدون با کارگزار ضحاک‏

آن زمان که ضحاک از کشور بیرون مى‏شد یکى از درباریان را که بسیار توانگر ونامش کندرو بود،به نام کارگزار خویش بر دستگاه شاهى گمارد. روزى کندرو اندر کاخ شد لیک با شگفتى بسیار،کسى را دید که بر تخت ضحاک نشسته و تاج بر سر نهاده و شهرناز و ارنواز در دو سوى او
نشسته‏اند و لشگریانش نیز همه شهر را پر کرده‏اند. کندرو بروى خویشتن نیاورده، نه هراسان شد و نه پرسشى کرد، فریدون را نماز برده، درود کرد و او را سزاوار شاهنشاهى بر هفت کشور خوانده، آرزوى پایندگى پادشاهى او نمود. فریدون او را پیش خوانده، پس از این که
از کار او آگه گشت، او را فرمود تا چنانکه سزاوار است نبیذ و رامشگران بیاورد و بزمى شاهى فراهم آرد. پس آن شب کندرو از براى فریدون جشنى بپاى کرد. بامدادان کندرو بر اسپ خویش بنشست و به سوى ضحاک روى نهاد و چون پیش او رسید همه آنچه دیده و شنیده بود
براى او بازگفت و بدو گفت: اى شاه گردنکشان، نشانِ برگشتنِ بخت از تو پدیدار گشت. سه مرد از کشورى دیگر با لشگرى بیامدند که ازاین سه یکى به سال کوچکتر است لیک چهر کیانى دارد. او با گرز گران همچو کوه پاى پیش نهاد و سوار بر اسپ به کاخ تو اندر شد و همه
مردان و دیوان کاخت را نابود ساخت و بر تخت تو بنشست و همه نیرنگ و جادوى تو را ازمیان برد. لیک ضحاک بدو گفت: شاید که او مهمان باشد، پس شاد باید بود.

پیش کار پاسخش گفت: آیا مهمان با گرز گاوسار مى‏آید و بر تخت تو مى‏نشیند و نام تو از تاج و کمر شاهى مى‏سترد؟ اگر تو این را مهمان مى‏دانى، پس بدان. ضحاک او را گفت: چندین منال، زیراکه اگر او را مهمان گستاخى بدانیم و بدان اختر پى افکنیم ، بهتر است. کندرو گفت: سخن تو را شنیدم، اینک پاسخم را بشنو: اگر این نامور مهمان توست، او را با شبستان تو چه کار؟ که مى‏بینم آن دو دختر گیهاندار جم را- که دلخواه تو بودند- پیوسته در کنار دارد.
ضحاک این چون بشنید همچون گَرگى  بر آشفت و آرزوى مرگ بکرد و کندرو را دشنامهاى زشت بداده، بدو گفت: از این پس دیگر هرگز کاخ مرا
نگاهبان نخواهى بود. پس پیش کار، او را گفت: اکنون اى شهریار، گمان من بر این است که دیگر از بخت بهره‏اى نیابى و شهریار نخواهى بودن، پس چگونه مرا پایگاهى مى‏دهى یا از من مى‏ستانى.

ز گاه بزرگى چو موى از خمیر            برون آمدى مهترا چاره گیر

سر خویشتن گیر و در اندیشه روزگار خودت باش و براى خود، چاره‏اى ساز.

بند کردن فریدون ضحاک را

 

ضحاک از فزونى رشک، نهانى، همه تن به زرهى آهنین بپوشانید تا کس او را نشناسد، آنگاه از لشگر جدا گشته، راهى کاخ گشت. پس کمندى انداخته، بر کاخ، فراز آمد، ناگه شهرناز را در کنار فریدون بدید و از اندیشه‏اش گذشت که آن کارى ایزدى است و او را رهایى نخواهد بود. آتش رشک مغزش را بگداخت، پس نهراسید و با کمند از بام به زیر جست و شمشیر از نیام بر کشید تا آن پرى چهرگان را بکشد. در همین زمان فریدون همچون باد بیامد و دست بر گرز گاوسار برده، بر سر ضحاک زد و کلاه خود او را بشکست که ناگاه سروشى ایزدى آمده، بدو گفت:

مزن،که هنوز زمان مرگ او فرا نرسیده است، پس او را به همین سان در بند کن و باخود ببر تا به دو کوه در کنار یکدگر برسى، پس او را در آنجا بندساز تا خویشان او نیز نتوانند به کنارش آیند. چون فریدون این سخنان بشنید، بى‏درنگ کمندى از چرم شیر آورده، دو دست و کمر او را چنان بند کرد که پیل ژیان نیز نتواند آن را گشادن آنگاه فریدون بر تخت ضحاک نشسته، بفرمود تا زینهار دهندگان، آگهى کنند که: اى نامداران، زین
پس ساز و برگ جنگ از خویش دور سازید و بدانید که سپاهى و پیشه‏ور نباید همسان و همکار یکدگر باشند و هر که باید کار خویشتن کند تا زمین پر آشوب نگردد.                                                                اینک که آن ناپاک-که گیتى از او در هراس بود- در بند شده است، شمایان نیز شادمان، هر یک به کار خویشتن بپردازید. پس از آنکه مردم سخنان فریدون را شنیدند، نامداران و توانگران شهر با پیشکشهایى
بسیار به نزد فریدون رفتند. فریدون ایشان را بنواخت و پند بسیار داد و گفت: یزدان پاک مرا از البرز کوه بر انگیخت تا به فرّى که مرا داد، گیتى را از بدیها و از آن اژدها پاک سازم و اینک من شاه همه گیتى‏ام. پس نباید که به یک جا نشینم، و گرنه بیش از این در اینجا با شما مى‏ماندم. پس بزرگان پیش او خاک را بوسه دادند و آواى کوس برخاست و فریدون آهنگ رفتن کرد. پس ضحاک را همچنان در بند، افکنده به خوارى بر پشت شترى ، به همراه لشگریان و آن چنان که که همه شهر، ایشان را مى‏نگریستند از شهر بیرون برد تا به شیرخوان رسیدند. به همین سان او را بسته به کوه راند و خواست‏تا سرش را نگون سازد که ناگاه سروشى ایزدى بیامد و گفت: این بسته را همچنان تا به کوه دماوند ببر و با خویشتن تنها کسى را همراه کن که تو را در هنگام سختى بکار آید.پس فریدون،ضحاک را به شتاب به کوه دماوند برد و در آنجا بند کرد، لیکن از بخت بد، دید که بندکم آورده است. پس دَهارى  بدید که بن آن پیدا
نبود، بند آهنهاى گران آورده، دستان ضحاک را در آن دَهار ببست و بر همین‏گونه گسسته از خویش و پیوند، در آن دَهار آویخته بمانْد . و این چنین بود که گیتى از بد ضحاک پاک شد.

بیا تا جهان را به بد نسپریم            به کوشش همه دست نیکى بریم‏

نباشد همى نیک و بد پایدار            همان به که نیکى بود یادگار

همان گنج و دینار و کاخ بلند            نخواهد بدن مر ترا سودمند

سخن ماند از تو همى یادگار            سخن را چنین خوار مایه مدار

فریدون فرّخ فرشته نبود          
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکوئى            تو داد و دهش کن فریدون توئى‏

فریدون سه کار
خدایى بکرد: نخست و بیش از همه آنکه گیتى را از ضحاک بیدادگر ناپاک بشست و او را بند
کرد، دیگر آنکه کین پدر بگرفت و بر گیتى شاه گشت و سوم آنکه گیتى را از نابخردان بپالود
و از بَدان بستد.

جهانا چه بد مهر و بدگوهرى            که خود پرورانى و خود بشکرى‏

    نگه کن کجا آفریدون گرد           که از پیر ضحاک شاهى ببرد

ببُد در جهان پانصد سال شاه            بآخر شد و ماند ازو جایگاه‏

برفت و جهان دیگرى را سپرد            بجز حسرت از دهر چیزى نبرد

چنینیم یک سر که و مه همه         تو خواهى شبان باش و خواهى رمه

 

 

دانلود فایل PDF قسمت چهارم (زاده شدن تا پادشاهی فریدون)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ توسط یوسف قادری


بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای چهارده معصوم محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.