چهارده معصوم
 
مذهبی علمی فرهنگی هنری + دانلود

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

 

 

 

 سلام عزیزان تو سایتهای مختلف گشتم تا شاید بتونم اثر فاخر حکیم ابوالقاسم فردوسی رو به نثر پیدا کنم ولی متاسفانه پیدا نکردم تا اینکه تصمیم گرفتم خودم این کارو انجام بدم البته در حد بضاعت و امیدوارم که مورد اقبال همه عزیزانی که به ادبیات و فرهنگ این مرز و بوم علاقه دارند قرار بگیرد.

امروز آغاز داستان از پادشاهی گیومرث تا جمشید را تقدیم به شما عزیزان می نمایم

در آخر هم شما عزیزان میتوانید فایل pdf این داستان را دریافت کنید.

 

گیومرت آغاز داستان

پادشاهى گیومرث  پارسیان  ، سى سال بود

 

کسی را به یاد نیست که آنکه نخستین بار تاج بر سر نهاد، که بود. مگر آنانى که از پدرانشان-پدر بر پدر- بشنیده‏اند و به یاد بسپرده دهگان سخنگو  و پژوهنده نامه باستان گوید: نخست، گیومرت بود که آیین تخت و تاج بیآورد و شاه گشت.چون
آفتاب به بخش  بره آمد  و گیتى، سراسر جوان شد، گیومرت بر گیتى شاه گشت.
پس جایگاه، در کوه بساخت  و مردم خویش را خوراک
و پوشاک نو آورد و خود با گروه خود، پلنگینه بپوشید.  و از این زمان، سى سال به خوبى به شاهى پرداخت و فرّه با او یار بود. و جانوران نیز- از دد و دام- او را فرمانبرگشتند.گیومرت را پسرى زیبا روى و هنرمند و به مانند پدر، نامجوى بود، به نام سیامک که دلش به دیدار او شاد  لیکن پیوسته از بیم جداییش در هراس بود. چندى بر
این بگذشت. در گیتى کسى دشمن ایشان نبود، مگر اهریمن پلید و بدسگال که ایشان را رشک مى‏برد. اهریمن را بچه‏اى بود چون گرگ سترگ و دلاور و با سپاهیانى بسیارپس اهریمن به نزد او برفت و تخت و تاج گیومرت را از او بخواست. از آن بخت گیومرت و سیامک، گیتى بر آن دیو بچّه ، سیاه گشت و بر آن شد تا آن شاهى براندازد. پس این راز خود با بسیارى در میان گذارد. لیک گیومرت را از این کار، آگاهى نبود  تا این که سروش آسمانى بسان یک پرى به نزد او آمد و او را از آن راز و آنچه که آن دشمن نابکار و پدرش مى‏کردند، بیآگاهانید.

 

chahardahmasoum.persianblog.ir

چهارده معصوم علیهم السلام

 


کشته شدن سیامک بر دست دیو

چون سخن از کردار آن دیو پلید بدخواه به گوش سیامک رسید، دلش به جوش
آمد و سپاهیان را انجمن بکرد. و از آن رو که هنوز پوشیدن جوشن به هنگام جنگ، آیین نگشته بود، تن را به چرم پلنگ بپوشید و به جنگ دیو شتافت. چون سپاهیان سیامک با سپاه دیو برابر گشتند، سیامک، برهنه تن بیآمد و در آن دیو بچّه بیآویخت لیک آن دیو سیاه چنگ بر پشت سیامک بزد و او را بر زمین کوبید و با چنگال، جگرگاه او را درید. و بدین سان،سیامک به دست آن دیو زشت کشته شد. چون‏     گیومرت شاه از مرگ فرزند آگاه گشت، از آن اندوه،گیتى بر او سیاه گشت. پس زارى‏کنان از تخت فرود آمد و با دلى سوگوار، با ناخن، گوشت از تن همى کَنْد.

سپاهیان نیز همگى، زار و گریان برخروشیدند و با جامه‏هایى پیروزه‏اى رنگ و چشمانى پر خون به پیش او شدند و رده برکشیدند. همه جانوران نیز از دد و دام، زارى‏کنان به سوى کوه، به پیش گیومرت برفتند. و بدین سان سالى را به سوگوارى بگذرانیدند  تا این که سروش آسمانى از سوى کردگارِ داور براى
گیومرت پیام آورد که: بیش از این مخروش و هشیار گَرد و سپاهى بساز و به فرمان من به جنگ ایشان برو و زمین را از آن دیو بدکنش پاک کن و کینه خود بستان. پس گیومرت، سر سوى آسمان کرد و بر بدگمان، بدخواست و برترین نام یزدان را بخواند. پس آنگاه دیدگان را از اشک بپالود و به کینِ سیامک شتافت و از آن پس شب و روز آرام و خواب نتوانست.

 

رفتن هوشنگ و گیومرت به جنگ دیو سیاه‏

سیامک را پسرى خجسته بود به نام هوشنگ، که در نزد گیومرت، جاى دستور،
و بسیار باهوش و فرهنگ بود. از گاهِ درگذشت

سیامک، گیومرت، این یادگار او را در کنار خود، همچون پسر خود بپرورانیده
بود. چون گیومرت آهنگ جنگ بکرد، هوشنگ را به نزد خود فراخواند و او را از آنچه مى‏خواست بکند آگاه ساخت و گفت: اینک من لشگرى فراهم خواهم آوردن و بر تو است که پیش رو سپاهباشى  چه من رفتنى‏ام و شاهى بر تو مى‏ماند.
پس آنگاه سپاهى از پریان و درّندگانى چون شیر و پلنگ و گرگ و ببر و نیز مرغان فراهم
آورد و هوشنگ در پیش سپاه و گیومرت در پسآن روان گشتند. پس دیو سیاه با ترس و بیم بیآمد و هر دو گروه بهم درافتادند.

لیک دیوان از آن سپاهِ دد و دام به ستوه آمدند. پس هوشنگ همچون شیر، چنگ بزد و باکمند او را بگرفت و سرش از تن جدا ساخت و بر زمین افکند. چون آن کینه بگرفته شد، روزگار گیومرت نیز بسر آمد

                      

برفت و جهان مردرى ماند ازوى            نگر تا که را نزد او آبروى‏

جهان فریبنده را گرد کرد            ره سود بنمود و مایه نخورد

جهان سر بسر چون فسانست و بس            نماند بد و نیک بر هیچکس‏

                      

هوشنگ

پادشاهى هوشنگ چهل سال بود

پس از گیومرت، هوشنگ خردمند و دادگر تاج بر سر نهاد«2» و چهل سال پادشاهى بکرد. چون برتخت شاهى بنشست، گفت: من پادشاه هفت کشورم که‏ به فرمان یزدان پیروزگر، اینک کمر بهداد و دهش مى‏بندم. پس از آن گیتى را یک سره آباد ساخت و داد بگسترد. نخست با دانش خود، آهن را از سنگ بیرون آورد.

پس آنگاه با شناختن آهن بود که پیشه آهنگرى بنیاد نهاد و بدان، تبر و ارّه و تیشه ساخته گشت.

پس از آن چاره آب کرد و آبها را با ساختن جویها، از دریا به دشت‏

آوردو رنج مردم را کوتاه ساخت. چون آگاهى مردم افزون گشت، پس کشاورزى پدید آمد و هر کسى خوراک خویش، از کشاورزى بیآورد و با آغاز کشاورزى بود که هر کسى سامان خویش بشناخت و یکجا نشین گشت. پیشتر از آن که این کارها کرده شود، خوردنیها، تنها از میوه‏ها و پوشاک مردم تنها از برگ درختان بود .

 

بنیاد نهادن جشن سده‏

آیین و کیش نیاکان، خداپرستى بود و آتش به نزد ایشان همچون پیشگاه بود در نزد تازیان. در آن زمان، آتش از دل سنگ پدید آمد و گیتى را روشنى گسترانید.

روزى شاه گیتى با تنى چند از بزرگان به کوه گذر کرد که ناگهان از
دور چیزى دراز و سیاه‏رنگ و تیز رو پدیدار گشت که دو چشمش همچون دو چشمه خون بود و از دودِ دهانش، گیتى تیره و تار شده بود. هوشنگ چون آن بدید، سنگى به دست گرفت و آن را به نیروى کیانى بسوى آن مار پرتاب کرد. لیکن مار بگریخت و آن سنگ کوچک به سنگ بزرگى خورد و هر دو سنگ شکسته شدند و از آن دو فروغى پدیدار گشت. آن مار کشته نشدو لیکن از آن سنگ، آتش پدید آمد. پس هوشنگ از این که پروردگار آفریننده گیهان، چنین فروغى به او ارزانى داشت، به درگاه او نیایش بسیار کرد و یزدان را آفرین خواند و گفت: این فروغى ایزدى است که باید از آن پاسدارى  گردد. پس چون شب فرا رسید، هوشنگ بامردم، آتشى به بزرگى  کوهى
برافروخت و جشنى بپا کرد و به باده نوشى پرداخت و نام آن جشن فرخنده را سده نهاد. و بدین سان این جشن سده از هوشنگ به یادگار ماند. آنگاه هوشنگ به آباد کردن گیتى پرداخت و از همین روست که نام او در گیتى به نیکى بماند. از میان جانوران، گاو و خر و گوسپند را جدا کرد و آنان را براى کشاورزى بکار گرفت و  مردمان را گفت: این جانوران را جفت جفت نگاهدارید و با ایشان کِشت کنید و خوراک خویشتن را، خود پرورید. آنگاه از جانورانى دونده، آنهایى را که موهایى زیبا و گرم و نرم داشتند همچون سنجاب و آس و روباه و سمور بکشت و پوست ایشان را بِکَنْد و بدین گونه از چرم آنها، براى مردم بالاپوش فراهم آورد. و هوشنگ بدین سان پادشاهى کرد و ببخشید و بگسترد و چون روزگارش بسر آمد: و از او جز نام نیک نماند.

ببخشید و گسترد و خورد و سپرد            برفت و جز از نام نیکى نبرد

بسى رنج برد اندر آن روزگار            به افسون و اندیشه بى‏شمار

چو پیش آمدش روزگار بهى            ازو مردرى ماند تخت مهى‏

زمانه ندادش زمانى درنگ            شد آن شاه هوشنگ باهوش و سنگ‏

نه پیوست خواهد جهان با تو مهر            نه نیز آشکارا نمایدت چهر

 

تهمورس‏

پادشاهى تهمورس دیو بند سى سال بود

هوشنگ را پسرى هوشمند بود به نام تهمورس دیو بند که پس از پدر، بر
تخت بنشست و کمر به شاهى ببست. پس موبدان را از میان لشگر بخواند و ایشان را گفت: امروز که من به شاهى رسیده‏ام، برآنم تا گیتى را از بدیها بشویم و دست دیوان را از هر جا کوتاه سازم و خود بر سراسر گیتى، شاه باشم و هر چه که درگیتى سودمند است، بر مردم آشکارگردانم. پس از پشت میش و بره، پشم و مو بُرید و بفرمود تا مردم، آن را بریسند. آنگاه  از آن، جامه و زیرانداز فراهم آورد. سپس خوراک جانوران تیز رو را سبزه و کاه و جو بکرد.

از آن پس از میان ددان، سیاه گوش و یوز را برگزید و به چاره، آنها
را از دشت و کوه به میان مردم آورد و بند کرد. از میان مرغان تیز پرواز، آنان که چون
باز و شاهین، سازش پذیر و دمساز بودند بیآورد و آنها را دست‏آموز بکرد و بفرمود تا
مردم نیز آنها را به گرمى بنوازند. چون اینها همه کرده شده، مرغ و خروس را نیز به میان مردم آورد.

آنگاه مردمان را گفت: پروردگار آفریننده گیهان را نیایش و ستایش کنید،
چه او بود که ما را بر ددان چیره ساخت و ما را راه بنمود. تهمورس را دستورى نیک‏اندیش به نام شیداسپ بود که همیشه روز را به روزه و شب را به نیایش پروردگار مى‏گذرانید و نماز شب و روزه، آیین اوست و همواره در پیش شاه، کمر به فرمان او بسته و پیوسته او را به راه راست رهنمون بود. و بدین سان، چنان تهمورس از بدى پالوده گشت که فرّه ایزدى ازو تابیدن گرفت. پس برفت و به افسون، اهریمن را گرفتار کرد و زین بر او نهاد و بنشست و گِرد گیتى تاختن گرفت.

چون دیوان، کردار او را بدیدند، سر از گفتار او برتافتند و بسیارى
از ایشان انجمن بکردند تا او را از میان بردارند. چون تهمورس از کار ایشان آگه شد،
برآشفت و به فرّ پروردگار گیهاندار، کمر را ببست و گرز گران برداشت. از آن سوى نیز
نرّه دیوان و افسونگران و جادوگران سپاهى با دیو سیاه که پیشاپیش ایشان روان بود، به جنگ تهمورس شدند و فریاد ایشان به هوا خاست. جنگ در گرفت و تهمورس بزودى توانست دو گروه از ایشان را به افسون بند کند و دیگران را نیز به گرز گران نابود بساخت. و بدین سان تهمورس بر گروه دیوان پیروز گشت و دیوان را در بند، به خوارى و زارى بکشیدند. دیوان که چنین دیدند، به جان خود زینهار خواستند و تهمورس را گفتند: ما را مکُش تا تو را هنرى نو بیآموزیم که به کارَت آید. تهمورس ایشان را آزاد ساخت و آن دیوان، نوشتنِ نزدیک به سى زبان چون رومى و پارسى و سغدى و چینى و پهلوى را به تهمورس بیآموختند و دلش را به فروغ دانش روشن‏ ساختند. سى سال پس از آن، که تهمورس آن همه هنرها پدید آورد، روزگارش
بسر آمد.

برفت و سرآمد برو روزگار            همه رنج او ماند ازو یادگار

جهانا مپرور چو خواهى درود            چو میبد روى پروریدن چه سود

برآرى یکى را به چرخ بلند            سپاریش ناگه به خاک نژند

 

 

دانلود فایل pdfشاهنامه فردوسی (آغاز داستان تا پادشاهی جمشید )

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۸ توسط یوسف قادری


بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای چهارده معصوم محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.