چهارده معصوم
 
مذهبی علمی فرهنگی هنری + دانلود

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

 

 

 

سلام عزیزان در این پست قصد داریم 14 بسم الله الرحمن الرحیم متحرک تقدیم شما عزیزان نمائیم.

 

 

 

 

chahardahmasoum.persianblog.ir

چهارده معصوم علیهم السلام

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ توسط یوسف قادری

 

 

 

سلام عزیزان در این پست قصد داریم تا 14 سخنرانی کوتاه از استاد هاشمی نژاد تقدیم شما عزیزان نمائیم همه ی این 14 قطعه به صورت گلچین انتخاب شده اند و بسیار زیبا وشنیدنی می باشندکه امیدواریم که از دانلود و شنیدن این مجموعه استفاده کافی برده و ما را از دعای خیرتان محروم نفرمائید.  

 

 

 

1-جوان مشروب خوار و مرد عارف

 

 

 

مدت = 4:31

2-کارگر عاشق و خانم گوهر شاد 

 

مدت = 3:31

3-عاقبت خیانت در امانت 

مدت‌ = 6:21

4-خوش خلقی

مدت = 3:27

5-لات تهرانی و عاقبت ازدواج در راه رضای خدا

 

مدت = 6:41

 

 

chahardahmasoum.persianblog.ir

چهارده معصوم علیهم السلام



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٥ توسط یوسف قادری

 

 

 

سلام عزیزان

با تبریک 22 بهمن ماه سالروز ژیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی قسمت چهارم شاهنامه فروسی به نثر را به شما عزیان تقدیم می نمایم.

 قسمت چهارم(از زاده شدن تا پادشاهی فریدون)

 

 

اندر زادن فریدون‏

روزگارى دراز بگذشت تا این که فریدون خجسته و دانا از مادر زاده گشت. آن فرّه ایزدى که زمانى با جمشید بود، آنک با فریدون همراه گشته و سپهر گردان نیز با او به مهر آمده بود. از سویى دیگر آن گاو که نامش پر مایه بود- زاده شده، لیک آنسان که هرگز کسى چون آن به گیتى ندیده بود  چون طاووس نر، هر مویش به رنگى.
تمامى ستاره شناسان و موبدان و خردمندان گرد او آمدند، چه هرگز کسى در گیتى همچون آن گاو ندیده و نه از سالخوردگان شنیده بود. ضحاک نیز از دیگر سوى، در همین جستجوى بود.
پدر فریدون که او را آبتین نام بود، و ضحاک نشانیهاى او را به همه جا داده بود، به گاه گریز،به نگاهبانان و دژخیمان ضحاک برخورد و ایشان، وى را گرفته، به نزد ضحاک بردند و هم به دست او کشته گردید.

مادر فریدون که فرانک نام داشت، گریان و دلخسته از روزگار و از آن بدى که بر همسرش آورده بودند، روان گشت تا به مرغزارى رسید که آن گاو پر مایه در آن بود. پسبه نزد نگاهبان آن مرغزار برفت و همچنانکه از دیدگانش بجاى سرشک، خون مى‏بارید بدو گفت: زمانى این کودک شیرخواره را از من به زینهار دار و او را همچون پدرى باش و از شیر این گاو بپرور که هر چه بخواهى، اگر چه جانم باشد، تو را دهم. نگاهبان مرغزار پذیرفت و گفت: من چون بنده‏اى به پیش این فرزند تو خواهم بود. پس فرانک، فرزند را بدو داد. سه سال آن نگاهبان، فریدون را از شیر آن گاو بداد. لیکن از یک سوى، ضحاک از آن جستجو خسته نگشت و از دیگر
سوى، سخن آن گاو در هر جایى بپیچید. پس فرانک شتابان به آن مرغزار آمده، با نگاهبان مرغزار گفت: پروردگار، اندیشه‏اى در دلم فراز آورده است و اینک مرا چاره‏اى نیست جز آنکه فرزندم را که همچون جان شیرین من است برداشته و از میان مردم ناپدید گردم و به هندوستان، به البرز کوه رَوم . پس فرزند را برداشته شتابان چون غرم ژیان بدان کوه رفت.

chahardahmasoum.persianblog.ir

چهارده معصوم علیهم السلام

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ توسط یوسف قادری

 

سلام عزیزان در این پست قصد داریم تا سومین قسمت از شاهنامه فردوسی منثور را تقدیم نمائیم.

این قسمت پادشاهی ضحاک تا زاده شدن فریدون

در آخر هم شما عزیزان می توانید PDF این قسمت را دانلود نمائید.

 

 

پادشاهی ضحاک

پادشاهى ضحاک هزار سال بود

با پادشاهى ضحاک- که هزار سال به درازا کشید- رفته رفته گزند و جادو از کارهاى آشکار و پسندیده،و راستى و هنر از کارهاى پنهانى و بى‏ارزش شد و دست دیوان، بر بدى دراز گشت. از جمشید
دو دختر زیبا روى بنامهاى شهرناز و ارنواز مانده بود که هر دو را لرزان چون بید،به کاخ ضحاک بردند و از آنجا که ضحاک جز بدى و کشتن و تاراج چیزى نمى‏دانست، آن دو دختر را نیز به راه پلیدى بپرورید و به آنها همه گونه بدیها و جادوها بیامو خت. در آن زمان هر شب دو مرد جوان را مى‏گرفتند و از مغز سر آنان خوراکى از براى ماران ضحاک فراهم مى‏آوردند. روزى دو تن از مردم آن سرزمین به نامهاى ارمایل وارجام چاره اندیشیدند که بسان خوالیگران به نزد ضحاک روند تا مگر توانند از آن دو تن را که هر شب خونشان مى‏ریزند،یک تن را رهایى بخشند. پس با این اندیشه به آشپزخانه شاهى راه یافتند و چون نگاهبانان و دژخیمان، دو مرد جوان را براى کشتن نزد آنان آوردند، و ایشان را بزدند و بر زمین
افکندند، خوالیگران را دل به درد آمده و با سرى پر از کینه و چشمى پر خون، چاره کردندکه یکى را بکشند و مغز سرش را با مغز سر گوسپندى بیآمیزند و دیگرى را رها سازند. پس چنین کردند و به آن دیگرى گفتند: از آبادیها بیرون شو و خویشتن را در کوه و بیابان پنهان ساز. و بدین سان در هر ماه، سى جوان را آزاد مى‏ساختند. چون دویست تن از این رها شدگان گرد آمدند و هیچ کس نیز ایشان را نمى‏شناخت، پس آن دو خوالیگر، چندین بز و میش بدیشان دادند، تا راه دشتها را پیش گیرند. اکنون، کردان که پیوسته در بیرون آبادیها بسر مى‏برند و خانه‏هایشان از پلاس است و در دل هراسى از یزدان ندارند، از نژاد آن دویست تن مى‏باشند. آیین ضحاک که خویى واژگونه داشت، این چنین بود که هر گاه آرزوى میگسارى داشت، یکى از مردان جنگى را نزد خود مى‏خواند و او را بسان دخترى زیبا روى مى‏آراست و به پیش خود، پرستنده مى‏کرد. و او را نه آیین کیان بود و نه پیروى کیش 

 

chahardahmasoum.persianblog.ir

چهارده معصوم علیهم السلام

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ توسط یوسف قادری

 

سلام عزیزان با تبریک ایام الله دهه فجر و پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در این پست قصد داریم تا 14 سرود انقلابی را تقدیم شما عزیزان نماییم که اکثر آنها خاطره انگیز می باشند و کیفیت مناسبی داشته و در ادمه می توانید آنها را دانلود نمائید

 

1-سرود خجسته باد با صدای محمد گلریز

2-سرود انقلابی بوی گل و سوسن و یاسمن آید(همخوانی) 

 

 

3- سرود انقلابی به پیش(همخوانی)

 

 

4- سرود انقلابی بهاران خجسته باد(همخوانی)

 

5-سرود ایران ایران با صدای رضا رویگری 

 

chahardahmasoum.persianblog.ir

چهارده معصوم علیهم السلام

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٥ توسط یوسف قادری

 

 

 

 

سلام عزیزان در این پست قصد داریم تا داستان پادشاهی جمشید را برای شما عزیزان را نقل کنیم .این داستان نیز بر گرفته از شاهنامه فردوسی البته به نثر می باشد.این قسمت ادامه قسمت قبل می باشد که در پست قبلی تقدیم شما عزیزان گردید,می باشد .

در پایان هم شما عزیزان می توانید PDF این مطلب را دانلود نمائید.

امیدوارم که ما را با نظرات خود راهنمایی نمائید.

 

 

قسمت دوم(پادشاهی جمشید تا پادشاهی ضحاک)

 

پادشاهى جمشید هفتصد سال بود

                 

پس از تهمورس، فرزند گرانمایه او جمشید بر تخت بنشست و به رسم کیان، تاج زر بر سر نهاد. با شاهى او، گیتى یک سره او را فرمانبردار گشت و دیو و مرغ و پرى، او را سر سپردند و زمانه از جنگ بیآسود. جمشید چون بر تخت بنشست، مردمان را گفت: من بر شمایان هم شهریارم و هم موبد، و فرّه ایزدى یار من است.

اینک برآنم تا دست بدان را از بدى کوتاه سازم و روان را به سوى روشنى رهنمون‏کنم. پس جمشید نخست به ساختن افزار جنگ بپرداختو به فرّکیانى ، آهن را نرم ساخت و بِدان ، خود و زره و جوشن و گبر و برگستواساخته گشت و اینها همه در پنجاه سال بشد. آنگاه در پنجاه سالِ دیگر، اندیشه جامه کرد که به هنگام بزم و رزم بپوشند. پس، از کتان و ابریشم و پشم و کژ و دیبا و کرک جامه فراهم آورد و مردمان را رشتن و بافتن تار و پود پارچه بیآموخت. و چون پارچه بافته گشت، شستن و دوختن را به مردم آموخت. در پنجاه سال دیگر، از هر پیشه‏ور، انجمنهایى گرد آورد. پس گروهى را که از پیشوایان دینى بودند و آموزیان نام داشتند از میان مردم جدا کرد و جایگاه ایشان را کوه نهاد تا در آنجا به پرستش بپردازند.

رده دیگرى که گرد آمده شد جنگاوران و سپاهیان بودند که تخت شاهى از ایشان، برپاست. این رده را نام، نیساریان بود. گروه دیگر که نسودى نام داشت، کشاورزان بودند که خود، خوراک خویش مى‏کارند و خود، مى‏دروند. و گروه چهارم را که آهنوخوشى خوانند، همان دست‏ورزان و پیشه‏وران بودند، و بدین سان ردگان چهارگانه پدیدار گشت و جمشید، پایگاه هر یک از این رده‏ها بدیشان بنمود تا هر یکى اندازه خویش بشناسند و پا از آن فراتر ننهند. پس پنجاه سال دیگر نیز بگذشت و جمشید به دیوان ناپاک بفرمود تا خاک را با آب بیآمیختند و گِل کرده و با آن خشت بسازند. پس آنگاه دیوان با خشت و سنگ و گچ، گرمابه‏ها و کاخهاى بلند و دیوار و ایوان بساختند. پس از آن به افسون، از دل سنگ خارا، چندین گونه گوهر همچون یاکند و بیچاده و سیم و زر بیرون آورد. آنگاه گیاهان خوشبویى چون بان و کافور و مشکناب و داربوى و شاهبوى و گلاب را که‏ براى درمان بیماریها بکار مى‏رفت، براى مردم بیآورد. و زان پس پنجاه سال با کشتى گرد گیتى بگشت. چون همه کردنیها کرده شد، جمشید کسى را در گیتى برتر از خویش ندید و پا از جایگاه بزرگى خود نیز فراتر نهاد. پس به فرّ کیانى، تختى بساخت و گوهرهاى
فراوان بر آن بنشانْد که هر گاه خواست تا دیو آن را بردارد و به آسمان بَرَد ، چون خورشید تابانى باشد که شاه بر آن بنشسته است. آن روز که آن تخت ساخته و به آسمان برده شد، همه مردمان پیش او انجمن شدند و بر او گوهر افشاندند و آن روز را نوروز خواندند. و آن روز، آغاز سال نو، روز هرمز از ماه‏فروردین بود که بزرگان،به شادى آن، جشنى بیآراستند
و آن روز و آن جشن که تا کنون بمانده، یادگار آن خسروان است. بدین سان سیسد سال بگذشت، در حالى که مرگ از میان ایشان برخاسته بود و هیچ رنج و دردى، مردم را نبود . و دیوان کمرِ بندگى بسته بودند و مردم نیز همگى سر به فرمان جمشید نهاده بودند. این چنین سالیان سال بگذشت و فرّه کیانى، یار شاه گشته بود و از سوى یزدان نیز پیوسته به او پیام مى‏رسید و مردم نیز جز خوبى از او نمى‏دیدند. چون‏جمشید همه را سر به فرمان خود دید و کسى را از خود برتر نیافت، دچار خودپرستى شد و سر از یزدان بپیچید و ناسپاس گشت. پس بزرگان را از لشگر بخواند و ایشان را گفت: اینک من همه گیهان را تنها از آن خویش مى‏دانم. تخت شاهى هرگز شهریارى همچون من بخود ندیده است، هنر در گیتى از من پدید آمد و این من بودم که گیتى را به خوبى بیآراستم و گیتى آن چنان گشت که من خواستم.

آرامش و خور و خواب و پوشش شما، همه از من است. و شاهى تنها از آن من است. دانید که به دارو و درمان، کار گیتى راست گشت و بیمارى و مرگ از میان شمایان برخاست. پس اگر چه شاهان بسیارى بر زمین باشند، چه کسى بجز من مرگ را از مردمان برداشت؟ همه زندگى و مرگ شما نیز، از من است. پس باید مرا خداوند گیهان آفرین بخوانید و هر که به من نگرود، اهریمن است. موبدان که این سخنان بشنیدند، از آنجا که یاراى چون و چرا با او را نداشتند،
همگى سر به زیر افکندند. لیک چون جمشید، این سخنان بگفت، فرّه ایزدى از او بگسست، و گیتى از آن کار، پر از گفتگو گشت. از آن پس تا بیست و سه سال تمامى سپاهیانش
از درگاه او پراکنده گشتند.

chahardahmasoum.persianblog.ir

چهارده معصوم علیهم السلام

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ توسط یوسف قادری

 

 

 

 سلام عزیزان تو سایتهای مختلف گشتم تا شاید بتونم اثر فاخر حکیم ابوالقاسم فردوسی رو به نثر پیدا کنم ولی متاسفانه پیدا نکردم تا اینکه تصمیم گرفتم خودم این کارو انجام بدم البته در حد بضاعت و امیدوارم که مورد اقبال همه عزیزانی که به ادبیات و فرهنگ این مرز و بوم علاقه دارند قرار بگیرد.

امروز آغاز داستان از پادشاهی گیومرث تا جمشید را تقدیم به شما عزیزان می نمایم

در آخر هم شما عزیزان میتوانید فایل pdf این داستان را دریافت کنید.

 

گیومرت آغاز داستان

پادشاهى گیومرث  پارسیان  ، سى سال بود

 

کسی را به یاد نیست که آنکه نخستین بار تاج بر سر نهاد، که بود. مگر آنانى که از پدرانشان-پدر بر پدر- بشنیده‏اند و به یاد بسپرده دهگان سخنگو  و پژوهنده نامه باستان گوید: نخست، گیومرت بود که آیین تخت و تاج بیآورد و شاه گشت.چون
آفتاب به بخش  بره آمد  و گیتى، سراسر جوان شد، گیومرت بر گیتى شاه گشت.
پس جایگاه، در کوه بساخت  و مردم خویش را خوراک
و پوشاک نو آورد و خود با گروه خود، پلنگینه بپوشید.  و از این زمان، سى سال به خوبى به شاهى پرداخت و فرّه با او یار بود. و جانوران نیز- از دد و دام- او را فرمانبرگشتند.گیومرت را پسرى زیبا روى و هنرمند و به مانند پدر، نامجوى بود، به نام سیامک که دلش به دیدار او شاد  لیکن پیوسته از بیم جداییش در هراس بود. چندى بر
این بگذشت. در گیتى کسى دشمن ایشان نبود، مگر اهریمن پلید و بدسگال که ایشان را رشک مى‏برد. اهریمن را بچه‏اى بود چون گرگ سترگ و دلاور و با سپاهیانى بسیارپس اهریمن به نزد او برفت و تخت و تاج گیومرت را از او بخواست. از آن بخت گیومرت و سیامک، گیتى بر آن دیو بچّه ، سیاه گشت و بر آن شد تا آن شاهى براندازد. پس این راز خود با بسیارى در میان گذارد. لیک گیومرت را از این کار، آگاهى نبود  تا این که سروش آسمانى بسان یک پرى به نزد او آمد و او را از آن راز و آنچه که آن دشمن نابکار و پدرش مى‏کردند، بیآگاهانید.

 

chahardahmasoum.persianblog.ir

چهارده معصوم علیهم السلام

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۸ توسط یوسف قادری


بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای چهارده معصوم محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.